عشق و آرزو
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست ... چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش برگه های اخر تقویم عشق خبر از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت کاش می شد عشق را تفسیر کرد دستو پای عشق را زنجیر کرد کاش یارب اشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود... الف ♥ اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب ♥ بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم پ ♥ پويايي براي پيوستن به خروش حيات ت ♥ تدبير براي دستيابي به افق فرداها ث ♥ ثبات براي ايستادن بازدارنده ها ج ♥ جسارت براي ادامه ي زندگي چ ♥ چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه ح ♥ حق شناسي براي تذكيه نفس خ ♥ خودداري براي تمرين استقامت د ♥ دورانديشي براي تحول تاريخ ذ ♥ ذكرگويي براي اخلاص عمل ر ♥ رضايتمندي براي احساس شعف ز ♥ زيركي براي مغتنم شمردن دم ها ژ ♥ ژرف انديشي براي شكافتن عمق دردها س ♥ سخاوت براي گشايش كارها ش ♥ شايستگي براي لبريز شدن در اوج ص ♥ صداقت براي بقاي دوستي ض ♥ ضمانت براي پايبندي به عهد ط ♥ طاقت براي تحمل شكست ظ ♥ ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف ع ♥ عطوفت براي غنچه شكفته باورها غ ♥ غيرت براي بقاي انسانيت ف ♥ فداكاري براي قـلب هاي دردمند ق ♥ قدرشناسي براي گفتن ناگفته هاي دل ك ♥ كرامت براي نگاهي از سرعشـق گ ♥ گذشت براي پالايش احساس ل ♥ لياقت براي تحقق اميدها م ♥ محبت براي نگاه معصوم يك كودك ن ♥ نكته بيني براي ديدن ناگفته ها و ♥ واقع گرايي براي درك واقعيت ها ه ♥ هدفمندي براي تبلور خواسته ها ي ♥ يكرنگي براي داشتن يك عشـــــــــــــــــــق پاك دختری بود نابینا *** *** *** کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش
کني. پيش از آنكه او را در آغوش بگيري . پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او
بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي
زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر
روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني . عشق من ، منو صدا کن عشق من به تومانند رود كوهستاني است دلم گرفته!
سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که
درآسمان عشق به پروازدرآمده است
سلامی به بلندای آسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران
سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی
سلامی بر خواسته از دل و
نشسته بر دل
وحشت از قصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ...
ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست ...
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست .
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست .
گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیونه ماست .
تا سرانجام ، سرانجام گرفتیم به هیچ ...
راهی سفر به هیچستانیم ، گله ای هست که از خود داریم .
چاره ای نیست اگر انسانیم ،
درد ما مرگ تفاهم ،
غم ما ، کوچ محبت ؛
غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه ،
اینم از عاقبت عشق ، که تنها شدنه !!
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
رسم روزگاره:
کسي
که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و
نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه
آينده ي زيبايي را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي
شانه هايش بزاري و گريه کنی.
رسم روزگاره:
وقتي
از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس
نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال
ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست
او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند.
رسم روزگاره:
با
خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي
گذارم كه برود . او بايد براي هميشه پيشم بماند . دستي را گرفتي اما اين
دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه
!
رسم روزگاره:
او که
ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را
فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار
مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد.
راستی تو كه او را خيلي دوست داري:
اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ،
اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي و پس قدر لحظه لحظه ي
اين روزها را بدان . او را در آغوش بگير و تا فرصت داري به او بگو :
دوستت دارم
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده ی دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من منو صدا کم
قصمو بی انتها کن
روبروت آينه بذار
ابديتی بنا کن
عشق من ، منو صدا کن
قصه ی نگفته ام من
تو بيا روايتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهايت
راهی نهايتم کن
عشق من ، منو صدا کن
تو منواز نو بنا کن
رهسپار قصه ها کن
تو به خاسکتر نگاه کن
آتشی تازه به پا کن
ای بهار انتظارم
من زمين بی بهارم
شوره زار انتظارم
چهره ی شکسته دارم
روح و جسم خسته دارم
به در ويرانه ی دل
بغض قفل بسته دارم
عشق من ، منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده ی دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من ، منو صدا کن
قصمو بی انتها کن
روبروت آينه بگذار
ابديتی بنا کن
عشق من ،منو صدا کن
پيوسته و پايدار
عشق من به تو
شبيه تابش ابدي خورشيد است
يا مانند دريا كه هرگز نمي آسايد
امواج قوي و نجيبش
كه از آغوش بازش پيوسته مي گذرد
عشق من به تو
مانند درختي است
كه در قلب ريشه كرده است
عشقي بي قيد و شرط
حقيقي و ابدي
و خاموش نشدني ..
گفتم: خدایا دلگیرم!
گفت :حتی از من؟
گفتم :خدایا چقدر دوری؟
گفت :تو یا من؟
گفتم :خدایا تنها ترینم
گفت: پس من؟؟
گفتم :خدایا کمک خواستم
گفت :از غیر من؟
گفتم :خدایا دوست دارم
گفت :بیشتر از من؟؟؟
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافههاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانه ارباب بیمروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
| Design By : RoozGozar.com |




